سحر دولتشاهی: «خواهرم مرده و من رو به تماشاچی میگویم دوستش داشتم»

مروری کوتاه بر خبر
- سحر دولتشاهی خود را بازیگری میداند که پلهپله و با ریسکپذیری کم پیش رفته و اشتباهاتش را بخشیده.
- برای او تفاوت چندانی بین نقش اول و دوم نیست و معتقد است بازیگر باید جایگاه خود در هر سکانس را تشخیص دهد.
- از پیچیدگی روابط و مناسبات درکنشدنی در محیط کارش ناراحت است و آرزو میکند همه چیز سرراستتر باشد.
- انگیزه اصلیاش برای بازیگری، تجربه دوباره «لحظه خلق» نادر و باشکوهی است که در آن با همه چیز یکی میشود.
- یکی از این لحظات ویژه، اجرای جمله «من خواهرم رو دوست داشتم» در تئاتری به کارگردانی امیررضا کوهستانی بوده است.
مسیر پلهپله یک بازیگر
سحر دولتشاهی مسیر حرفهای خود را بهتدریج و با تجربههای متنوعی از تحصیل در ادبیات نمایشی و بازی در تئاتر تا دستیاری، مترجمی، مدیریت گروه و بازی در فیلمهای کوتاه، بلند و سریال طی کرده است. او که سیمرغ بلورین نیز دریافت کرده، تأکید دارد که با کسی دعوایی ندارد و همیشه در تلاش است از خود انسان بهتری بسازد.
در پاسخ به پرسش درباره بزرگترین اشتباه زندگیاش میگوید: «اشتباه زیاد کردهام. اما به خاطر این که ریسکپذیری بالایی ندارم، خیلی کج دار و مریز پیش رفتم. آن قدر ترس از اشتباه داشتهام که سعی کردهام اشتباه کنم. اشتباه کردهام ولی نه اشتباهی که نتوانم خودم را ببخشم.» او از خودش توقعاتی داشته که برآورده نشده، اما با این موضوع کنار آمده و معتقد است بهترین اتفاقها زمانی رخ دادهاند که برایشان تلاش زیادی نکرده است.
فلسفه انتخاب نقش و نگاه از بیرون
برای دولتشاهی انتخاب نقش خوب مهمتر از اول یا دوم بودن آن است. او میگوید: «واقعا سعی کردم این طوری باشد… بعضی وقت ها تو توی یک سکانس هستی برای این که پاس گل بدهی، چه نقش اول باشی، چه دوم فرقی نمیکند. به نظرم باید تشخیص بدهی که جایت کجاست.»
او درباره نگاه از بیرون به خود حین بازی نیز توضیح میدهد: «خیلی نگاه میکردم و از این جهت داشتم ضربه هم میخوردم ولی تمرین کردهام که کمتر این کار را بکنم. تا قبل شروع کار همه چیز را باید سنجیده و آنالیز کرده باشم ولی توی لحظه ای که دارد اتفاق میافتد برای خودم خیلی بهتر است اگر از بیرون نگاهش نکنم و توی خود لحظه باشم.»
اعتیاد به «لحظه خلق» و رنج از پیچیدگیها
آنچه حال سحر دولتشاهی را خوب میکند، «کار خوب» در تئاتر یا سینماست. او این حرفه را مانند اعتیاد توصیف میکند و به دنبال تجربه دوباره «لحظه خلق» نادر و باشکوهی است که گاه در ده سال کار، دفعات کمی رخ میدهد. او این لحظه را اینگونه توصیف میکند: «لحظه ای که تو فکر میکنی همه چیز درست است. همه سلولهایت درست است. همه حسهایت درست است. همه چیز به موقع و سرِ جاست.»
یکی از ماندگارترین این لحظات برای او، مربوط به تئاتری به کارگردانی امیررضا کوهستانی است: «خواهرم مرده است و من رو به تماشاچی میگویم: «من خواهرم رو دوست داشتم». فقط این جمله را میگویم… برای این لحظه هاست که اصلا بازیگرم.» سکانس پایانی فیلم «شکاف» نیز از دیگر لحظات ویژهای است که او را به بازیگری متعهد میکند.
در مقابل، چیزی که حال او را بد میکند، درک نکردن برخی مناسبات و پیچیدگی روابط است: «هنوز در این سن نمیفهمم مثلا آن لحظه تصمیم درست چیست، حرف درست چه بوده که من باید میزدم و نزدم… خیلی دلم میخواست لزومی نداشت اصلا با خیلی ها وارد دیالوگ شوم. دوست داشتم همدیگر را راحت تر میفهمیدیم.»
سبک زندگی