انقلاب فرانسه و لیبرالیسم: میراثی فراتر از گیوتین و ترور چیست؟

مروری کوتاه بر خبر

  • انقلاب فرانسه به عنوان نقطه عطفی برای اروپای مدرن، فراتر از نمادهایی مانند فتح باستیل یا دوره ترور قابل تحلیل است.
  • منتقدانی مانند ادموند برک، انقلاب را به دلیل نادیده گرفتن تداوم تاریخی مورد انتقاد قرار دادند، اما نیاز فرانسه به گسست از گذشته را درک نکردند.
  • جریان فکری ضد استبداد و طرفدار آزادی، ریشه در بحران آگاهی اروپایی و آثار فیلسوفانی مانند اسپینوزا و جان لاک داشت.
  • سنت حقوقی آنگلوساکسون و مفهوم «حاکمیت قانون»، برخلاف فرانسه، مسیری تدریجی و تکاملی برای محدود کردن قدرت ایجاد کرد.
  • مفاهیمی مانند آزادی بیان و مالکیت امن، به عنوان پیش‌نیازهای صلح پایدار در برابر حکومت‌های مطلقه مطرح شدند.
  • ایده‌های لیبرال در بستر نهادهای سیاسی مشخص، مانند پارلمانتاریسم انگلیسی، توانستند به تحقق عملی نزدیک شوند.

مارتین رونهایمر، استاد فلسفه اخلاق و سیاسی، به تحلیل میراث انقلاب فرانسه و تقابل آن با سنت لیبرال آنگلوساکسون می‌پردازد. او استدلال می‌کند که درک این انقلاب فراتر از نمادهای رایجی مانند فتح باستیل یا دوره ترور است و باید آن را در بستر یک «بحران آگاهی اروپایی» طولانی‌مدت علیه حکومت‌های مطلقه بررسی کرد. در حالی که سنت انگلیسی با تکیه بر «حاکمیت قانون» مسیری تدریجی در پیش گرفت، فرانسه نیاز به یک گسست مشروطه و سیاسی برای خروج از بن‌بست داشت.

ریشه‌های فکری: آزادی به مثابه پیش‌شرط صلح

انقلاب فرانسه یک رویداد ناگهانی نبود، بلکه بخشی از یک فرآیند فکری سکولار بود که از مدت‌ها قبل آغاز شده بود. تجربه حکومت‌های مطلقه و خودسرانه، فیلسوفان و حقوقدانان را به این سمت سوق داد که آزادی را شرط لازم برای زندگی مسالمت‌آمیز شهروندان بدانند. مارتین رونهایمر

در فرانسه، برخلاف پروس، استبداد حتی در عصر روشنگری نیز «منور» نبود، بلکه نظمی فاسد و ناکارآمد توصیف می‌شود. جریان فکری دیگری که به این ایده‌ها دامن زد، دایره‌المعارف‌نویسان بودند که محور اصلی کارشان انگلوفیل و متأثر از اندیشه‌های تجربه‌گرایانی مانند جان لاک بود.

نقد برک و مسیر متفاوت آنگلوساکسون

ادموند برک، فیلسوف و سیاستمدار ایرلندی، با وجود گرایش‌های لیبرال، انقلاب فرانسه را به دلیل تلاش برای خلق جامعه‌ای جدید «از صفر» و بی‌اعتنایی به تداوم تاریخی مورد انتقاد قرار داد. ادموند برک

با این حال، به نظر نویسنده، برک درک نکرده بود که فرانسه فاقد مسیر تدریجی‌ای بود که بریتانیا از طریق سنت حقوقی خود طی کرد. سنت آنگلوساکسون، با ریشه در قرون وسطی و اسنادی مانند «مگنا کارتا» (۱۲۱۵)، به تدریج به سمت حاکمیت پارلمان و محدود کردن قدرت پادشاه حرکت کرد. شاه جان مگنا کارتا انقلاب کبیر

انقلاب باشکوه ۱۶۸۸ در انگلستان، احیای همین سنت و پیروزی پارلمان بر سلطنت تلقی می‌شد.

از فلسفه تا نهاد: تولد حاکمیت قانون

فیلسوفانی مانند باروخ اسپینوزا و جان لاک نظریه‌پردازی کردند که هدف دولت باید آزادی باشد و حکومت‌ها فقط متولیان جامعه هستند. جان لاک

اما موفقیت این ایده‌ها در گرو وجود نهادهای مناسب بود. در انگلستان، مفهوم «حاکمیت قانون» به عنوان بخشی از حقوق عرفی در حال تکامل، امکان دادخواهی در برابر قدرت خودسرانه را فراهم کرد. این اصل که «پادشاه تابع قانون است»، از قرن سیزدهم مطرح بود و در اسنادی مانند «دادخواست حق» (۱۶۲۸) و «لایحه حقوق» (۱۶۸۹) تقویت شد. این سنت در مقابل دیدگاه‌هایی مانند توماس هابز قرار می‌گرفت که قانون را به اراده حاکم تقلیل می‌داد.

میراث پایدار: اخلاق سیاسی آزادی

نویسنده نتیجه می‌گیرد که روح حاکم بر آزادی در سنت انگلیسی، پیش از هر چیز یک آگاهی حقوقی بود که سنگ‌بنای اخلاق سیاسی لیبرال مدرن شد. انقلاب

در حالی که انقلاب فرانسه با خشونت و گسست همراه بود، اما هر دو سنت در نهایت در جهت محدود کردن استبداد و تعریف آزادی به عنوان بخشی جدایی‌ناپذیر از صلح پایدار گام برداشتند. میراث این کشمکش‌های فکری و سیاسی، شکل‌گیری مفاهیم بنیادین حکومت‌های مدرن است.

منبع: cdn.ecoiran.com

اخبار سیاسی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
ads