کتاب «حمید حمید مهدی»؛ چرا مهدی باکری اجازه نداد پیکر برادرش را بیاورند؟

مروری کوتاه بر خبر
- انتشار کتاب زندگینامه سردار حمید باکری به روایت فرماندهان
- روایت لحظه دریافت خبر شهادت حمید توسط برادرش، مهدی باکری
- تصمیم مهدی باکری مبنی بر نیاوردن پیکر برادر تا زمان آوردن تمام شهدا
- دلیل این تصمیم: جلوگیری از شایعات مبنی بر تبعیض
- توصیف صحنه شهادت حمید باکری توسط یک همرزم
کتاب «حمید حمید مهدی» زندگینامه سردار شهید حمید باکری به روایت فرماندهان همرزم اوست. این کتاب که توسط معصومه جعفرزاده نوشته شده، در ۵۶۸ صفحه و از سوی انتشارات مرز و بوم منتشر شده است. بخشی از این کتاب به روایت لحظات پس از شهادت این فرمانده و تصمیم برادرش، مهدی باکری، میپردازد.
تصمیم دشوار در میدان نبرد
روزهای بیحمید برای مهدی باکری و لشکر عاشورا از ظهر روز ششم اسفندماه آغاز شد. با دریافت خبر شهادت حمید، حیرت و بهت نیروها به اوج رسید، اما عکسالعمل مهدی باکری برای همه غیرمنتظره بود. هنگامی که یکی از همرزمان پیشنهاد داد پیکر حمید را بیاورند، مهدی باکری با قاطعیت پاسخ داد: «نه نمیخواد!». او دلیل این تصمیم را اینگونه توضیح داد: «میدونم حمید شهید شده اما هر وقت جنازه بقیه شهدا رو آوردید او را هم میآورید!».
دلیل پشت یک انتخاب سخت
در شرایط بحرانی آن روز، ماندن پیکر شهید حمید باکری روی پل، تصمیمی بود که تنها مهدی باکری میتوانست علت آن را به درستی درک کند. کتاب روایت میکند که مهدی باکری به دلیل طعم تلخ طعنهها و زخمزبانهایی که پیش از این شنیده بود، نمیخواست با آوردن پیکر برادرش به عقب، به شایعات دامن بزند. شایعاتی مبنی بر اینکه «بچههای مردم توی خط ماندند اما فرمانده پیکر برادرش را آورد عقب». به گفته کتاب، شاید به همین دلیل ترجیح داد بند دلش روی پل شحیطاط به یادگار بماند.
روایت صحنه شهادت
یکی از همرزمان که در زمان شهادت حاضر بود، صحنه را اینگونه توصیف میکند: «وقتی میرفتم که مهمات بیاورم؛ دیدم حمید آقا را زدند و او به پشت افتاده روی زمین. پشت دژ یک آبگرفتگی کوچکی بود. کمر به پایین حمیدآقا افتاده بود توی آب. اسمش برای ما قوت قلب بود چه برسد به خودش. وقتی او را در آن شرایط دیدم، دنیا آوار شد بر سرم. تکیه گاهمان در محور از دست رفته بود».
منبع: isna.ir
اخبار اجتماعی