وطن چیست؟ از افسانه تا واقعیت خونین تاریخ

مروری کوتاه بر خبر
- مفهوم وطن در طول تاریخ از معنای درونی تا جغرافیای محدود متحول شده است.
- ملتسازی اغلب نیازمند «دیگری» اهریمنی و روایتی یکپارچه از تاریخ است.
- ایدئولوژیهای فراملی مانند کمونیسم در برخورد با واقعیات مرز و خاطره شکست خوردند.
- تجربه تبعید و غربت، پیوند ناگسستنی انسان با خاک و خاطره مشترک را آشکار میکند.
- در جهان امروز، مرزها و تعریف «ما» در مقابل «آنها» همچنان پررنگ و تعیینکننده است.
مروری بر تحول یک مفهوم
مفهوم وطن و وجوب تاریخی آن، از جمله مفاهیمی است که سالها با خیال بشر در هماوردی بوده است. گاه امری ازلی و قدسی شمرده شده که لیاقت فداکاری دارد و گاه عارضی و ساختگی انگاشته شده است. انسانها به حکم جبر زندگی اجتماعی، برای امنیت و معاش گرد هم آمدند و در این مسیر، به تولید ادبیات و افسانه روی آوردند. جغرافیا بستری شد تا خاطره و باوری شکل گیرد و در دل تاریخ جاری شود.
در دنیای کهن، وطن معنای امروزین را نداشت. گاه همچون مولانا به صفحه گسترده درون انسان تعبیر میشد و گاه مانند سعدی، محدودهای مانند شیراز و اطراف آن را در بر میگرفت. دریافتها و داوریهای آن دوران مختص به خود بود و نمیتوان از دل آن برای مسائل امروز نسخه پیچید.
جهان مدرن و تولد ملت
جهان جدید اما بر خاطره مشترک دیروز بنا نهاده شد. بر آدمهایی که گرد هم آمدند و جنگیدند تا «وطن» شکل بگیرد. در افسانهها و حتی سرودهای ملی کشورها، ردپای ستیز با «دیگری» اهریمنی به وضوح دیده میشود. به عنوان مثال، سرود ملی هلند فتح وطن را با راندن اسپانیاییهای خونریز پیوند میزند. بدون این «دیگری» اشغالگر، مفهوم «ما» و افتخار به اجداد و خاکی که به خون آغشته شده، نمیتوانست شکل بگیرد. تاریخ برای ملتسازی باید روایتی یکپارچه، پراحساس و قهرمانانه میشد.
جهان مدرن، خاطره و سرزمین را در قالب مرزهای جغرافیایی تعریف کرد و خاطرات را تعمیم داد تا همه ساکنان یک خاک، برای بزرگیها و ستمهای گذشته اشک بریزند. این جهان، اندیشههای تازهای نیز پروراند که انسان را تنها موجود عاقل کیهان میدانست.
رویارویی ایدئولوژیهای فراملی با واقعیت
کمونیسم قرن نوزدهم، بر بنیادهای ملی تردید کرد و انسانها را در دو سرزمین «ستمکش» و «ستمگر» تقسیمبندی نمود. برخی جریانهای الهیاتی نیز بر باور و تنزه تأکید کردند و زمین را ناچیز شمردند. اما پاسخ جهان واقع به این اندیشههای جهانوطنی، تلخ بود.
آرمانشهر سوسیالیستی پشت دریاها، به گولاک و تبعیدگاههای سیبری تبدیل شد. نسل نخست کمونیستهای ایرانی نیز رویای پایان ستم با طلوع فرشته رحمت سوسیالیسم را در سر میپروراندند. اما واقعیت تاریخ قاتل این خیالهای نازک بود. عطاالله صفوینیا با پای تاولزده راهی بهشت موعود شوراها شد، اما دریافت که در آنجا نیز تقسیمبندی «ما» و «آنها» با شدت تمام وجود دارد. او تبعید شد، رنج کشید و برای همیشه «دیگری» ماند. خاطرهای از آن روزها با عنوان «در ماگادان کسی پیر نمیشود» گویای این رنج است.
باورگرایانی که ارزش را در همآئینی میدیدند نیز دریافتند که نمیتوان از بنیادها گذشت. منابع محدود است و خواستاران بسیار. تفاوتها و بیخاطرگیها آنقدر عمیق است که گاه یک آهنگ یا نوای اذان، دلتنگی برای وطن را برمیانگیزد.
تجربه بیوطنی و بازگشت به ریشه
بیوطنی و گذر از ایران هرگز نتوانسته دوام بیاورد. دکتر فضلالله رضا، از نخستین خلبانان ایرانی، با اعتقاد به آرمان شوراها به عشقآباد رفت. اما حقیقت را دریافت: آنجا غریبه بود و اینجا خائن. او بازگشت و بیش از صد سال زیست و همیشه از وطن سخن گفت. گویندگان بخش فارسی رادیو بیبیسی نیز، با وجود همه گلایهها، هرگز علیه دولت ملی دکتر مصدق سخنی نگفتند.
وطن در جهان امروز
امروز وطن تنها یک جغرافیا و تاریخ برای نازیدن یا نالیدن نیست. منافع آنی انسان ایرانی در گرو آن است. در هر جای دنیا، مرز پررنگ است. هنگام رسیدن به بزنگاههای تصمیمهای هولناک، فاصله میان «ما» و «آنها» خود را نشان میدهد. در زمان جنگ، قحطی یا جنایت، مهاجران و غریبهها همیشه به عنوان «عامل» یا «دیگری» شناخته میشوند. مفهوم خانه و «من اینجایی» و «مای» درگیر رنج و خاطره مشترک، هنوز در جهان پررنگ است. رسیدن به بهشتی بیمرز، شاید به فاصله عمر هزاران نوح پیامبر باشد. جهان چنین است.
منبع: asriran.com
اخبار اجتماعی