ناصرالدین شاه چگونه از دیدن یک شاهزاده هندی نزدیک بود خفه شود؟

مروری کوتاه بر خبر

  • ناصرالدین شاه در تاریخ ۲۴ آذر ۱۲۴۹ از دندان درد و هوای بسیار سرد شکایت می‌کند.
  • او در حین زیارت در کربلا با شاهزاده هندی به نام «زاهدالدین شاه» مواجه می‌شود.
  • ظاهر عجیب و به قول شاه «غریب» شاهزاده شامل لباس‌های کهنه و کلاهی غیرقابل وصف است.
  • شاه می‌نویسد دیدن این شاهزاده آن‌قدر او را به خنده انداخت که نزدیک بود خفه شود و حتی در نماز هم قاه‌قاه می‌زد.
  • شاهزاده هدیایی شامل دو شیشه عطر و یک انفیه‌دان طلای کهنه به شاه تقدیم می‌کند.
  • در همان شب، یکی از افسران فوج دوم به نام حاجی قاسم بیک پس از زیارت و نوشیدن چای به طور ناگهانی می‌میرد.

مروری کوتاه بر یک روز از زندگی ناصرالدین شاه

ناصرالدین شاه قاجار در خاطرات خود به تاریخ پنجشنبه ۲۱ رمضان ۱۲۸۷ قمری (مصادف با ۲۴ آذر ۱۲۴۹ خورشیدی) روزی سرد و پرمشغله را ثبت کرده است. روزی که با دندان‌درد آزاردهنده آغاز شد و با حوادثی عجیب، از ملاقات با شاهزاده‌ای خنده‌دار تا خبر مرگ ناگهانی یک افسر، ادامه یافت.

مشغله‌های روزمره و هوای سرد

صبح آن روز با دندان‌دردی متناوب برای شاه آغاز شد. پس از رفتن به حمام مردانه، با خبر گم شدن قاطر عکاس باشی و جار زدن جارچی مواجه شد که دستور داد او را بزنند. هوای آن روز به گفته او «بسیار سرد بود» و باد سرد و زننده‌ای می‌وزید. پس از ناهار، شاه مشغول خواندن و پاسخ به انبوهی از نامه‌های رسیده از نقاطی مانند خراسان، سیستان و تهران شد.

ملاقات غیرمنتظره در زیارت

حدود دو ساعت به غروب مانده، شاه برای زیارت عازم می‌شود. در آنجا، در کنار افرادی مانند قاضی و اعضای مجلس کربلا، با شخصیت غیرمعمولی روبرو می‌شود: «شاهزاده هندی» برادر محمدنجف میرزای مرحوم به نام «زاهدالدین شاه» که در آنجا مجاور بود. یحیی خان او را آورده بود.

ظاهری که خنده را حبس‌ناپذیر کرد

ناصرالدین شاه با جزئیات طنزآمیزی به توصیف ظاهر این شاهزاده می‌پردازد. او جبه‌ای زری گلابتون‌دوز کهنه، تنگ، مندرس و کوتاه بر تن داشت. کلاهش به قول شاه آن‌قدر عجیب بود که «به وصف و تحریر نمی‌آید؛ نه عمامه بود نه چفیه… نه عجمی بود نه رومی، نه فرنگی بود نه هندی». از اطراف کلاه پارچه‌هایی آویزان بود و جقه‌ای بزرگ، کثیف و کج روی آن قرار داشت. ریشش حالتی میان‌پایه داشت و تنبان سفید چرک و جوراب‌های پشمی کلفت و کثیف به پا داشت.

قاه‌قاهی که کنترل آن ممکن نبود

شاه صریحاً می‌نویسد: «شاهزاده را که دیدم… انسان از دیدن او بی‌اختیار چنان خنده می‌کرد که… محال است که خنده نکند». این خنده آن‌قدر شدید بود که به گفته خودش «کم مانده بود خفه شوم»، اشک از چشمانش می‌آمد و «کم مانده بود نعره بزنم». این حالت حتی هنگام خواندن زیارت‌نامه و در وسط نماز هم ادامه داشت و او با زحمت زیاد خودداری می‌کرد تا «رسوایی بار نیاید». شاهزاده پس از تعظیم، هدایایی شامل دو شیشه عطر و یک انفیه‌دان طلای فرنگی کهنه به شاه تقدیم کرد.

پایان روز با خبری ناگهانی

شب پس از بازگشت از زیارت، شاه کاهو خورد و به حرمسرا رفت. در همین حال، خبر غم‌انگیزی رسید: «حاجی قاسم بیک یاور فوج دوم، امشب رفته است زیارت. آمده چای خورده مرده است». آجودان‌باشی این خبر را با این عبارت نقل کرد: «چوخ لی کجه بیات یدی الدی» به معنای «شام شب مانده خورده مرده است». روز با این خبر به پایان رسید.

منبع: رکنا

سبک زندگی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
ads